تبلیغات
خلوتگاهی برای ما - داستان کوتاه

داستان کوتاه

پنجشنبه 18 آبان 1391 10:51 ب.ظ

نویسنده : نازنین M GH

دلم  گرفه تنها نو خونه دراز کشیدم گفتم ی کار خوب بکنم  اومدم این جا ی مطلب بنویسم

هوا خیلی سردو گرفته بود دختر بچه فقط برای فروختن چند تا شاخه گل مجبور بود زیر برف و بارون واسه داشت التماس یه زن و میکرد تا ی شاخه گل بخره اما 

هوا اون قدر سرد بود که زن حاضر نبود شیشه ی ماشینشو پایین بکشه  فقط به فکر این بود که زود بره خونه و ی لیوان چایی داغ فکر میکرد در صورتی که

دختر به فکر این بود که اگه پولی نداشته باشه شب خونه راش نمیدن  میره سراغ ماشین بعدی دشتشو روی شیشه میزاره شیشه ای که دودی بود اما اون 

 دختر بچه ای رو دید که زیبایی اونو نداشت دختر چند دقیقه به ان دختر خیره شد ی دفعه دید چراغ سبز شده و اون وسط اوتوبانه ساعت 11 بود دختر تصمیم 

میگیره بره خونه اما چون پولی نبرده زیر مشت و لگد باباش گم میشه حالا 5 سال از این موضوع گزشته اون دختر 15 سالس و تمام زهنش پر از خاطره هایی که 

هیچ وقت پاک نمیشه اما اون دختر باید چی کار کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   2 سال از اون ماجرا میگزره جزابیت اون دختر

جوری بود که 1 پیر مردی که پولش از پارو بالا تر بود به خواستگاریش امد پدر معتاد او از روی طمعش این وصلت را قبول کرد اما دختر نه باز کتک های بچه گی اش

به سراغش امد اما با دردی چندین برابر :(( اون باید چی کار میکرد این ی بازی نبود ی زندگی بود اما مشکل اینجا بود که اون بازیچه ی پدر بود




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -